وضعیت بوردرلاین

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

حالا که فکرشو میکنم میبینم که راست میگفت.واقعا بهش فرصت ندادم. راهی ندادم بهش.گذاشتم پشت حصار بمونه و از دور لبخند زورکی گاهی بهش میزدم.خودش هم میدونست.بارها بهش گفته بودم.از بار دومی که دیدمش خط قرمزهام رو مشخص کردم.از بار دوم یه نه حسابی گذاشتم تو کاسه اش.گفتم که تو فقط یه دوست معمولی هستی مثل خیلی های دیگه و نه بیشتر.گفتم که تمایلی به ارتباط بیشتر ندارم و
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1396 ساعت: 20:40
برچسب‌ها :
ترین جهان موازی..تمام جهان های موازی را طی کردم تا به تو برسم..تا متقاطع ترین نقطه ام باشی.تا در فراسوی گذشته و حال و آینده تصویری بی انتها از
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : جمعه 27 بهمن 1396 ساعت: 18:21
برچسب‌ها :
Who would stay with me.. "شما پزشکها انقد خون و جسد دیدین که دیگه همه چی براتون عادی شده.حس ندارین!"این جمله رو تو این سال ها زیاد شنیدم.از دوستان،فامیل،هر کسی که به دلیلی از بالای گود مارو میدیده..کشیک قبلم که همش رو بالای سر حسین بودم و لحظه لحظه اش رو دیدم؛از بیحالی خفیف اولش تا وقتی که از هر سوراخ و سوچوری از بدنش خون میومد و بعدترش که بدن کوچولوش رو میبردن سردخونه،فک میکردم که آیا واقعا عادی شده؟آیا مرگ حدیث که بعد دوماه به زحمت داشت باهام دوست میشد،نازنین زهرا که تولدش رو تو همین بخش هماتو بود که جشن گرفتیم،محمد با اون مژه های بلند و لپ های کورتونیش یا حتی قبل تر؛آقای مستوفی که از نوه ها و زمین کشاورزیش برام میگفت،مریم بانوی زیبا با اون بافت ظریف موها و دستای حنا زده اش، سکینه خانوم که سوپش رو نخورده بود و برای من نگهش داشته بود،صدیقه که وقتی کرم نرم کننده به دستهای نحیفش میزدم آروم دستم رو فشار میداد و میخوابید. سارا،حاج عباس،عفت،مرضیه،...همه اینا،واقعا برام عادی شده؟نمیدونم..دیگه وقتی ختم سی پی آر رو اعلام میکنن اونقد تعجب نمیکنم که یه زندگی و یه عمر جلوی چشمام تموم شد.شاید بعدش برم نت برای یه بیمار دیگه بزارم یا حتی برم سلف غذا بخورم. ولی تهش وقتی که با خودت تنها میشی،هزار بار و هزار بار مرور میکنی که اگه این کارو کرده بودی ممکن بود نمیره؟اگه اون دارو رو داده بودی چی؟میشد
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 8:09
برچسب‌ها :

یعنی کار این پروپوزال مسخره قراره به کجا کشیده بشه؟دیگه حالم داره به هم میخوره ازین همه اتلاف انرژی:(

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ساعت 11:2 توسط حنا |
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 13:05
برچسب‌ها :
دست هایتپر جریان هواستوقتی از روی تنم می گذردچشم هایت امامثل من در طلب بوسهخمار است انگارمن ثنا گوی لبت می مانموقتی از بوسه دریغم نکنیآخر این وضع به هم ریخته راباید اندیشه ی لب های تو سامان بدهدجنبش سبز فروکش کردهجنبش سرخ لبت رو به فراز است هنوزحصر من از سر تقصیرم نیستبی بصیرت شدم از تشنگی لب هایتدست بردار ازین عشوه گریحکم زندان داردچشم بیمار و لب سرخ تر از رنگ انار میم.برای حنا1396/02/17ساعت 23:4
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:25
برچسب‌ها : بودن,
از جراحی چیزی که هیچوقت یادم نمیره،صورت رنگ پریده مریض ترومایی بود که دایم میگفت میترسم و دارم میمیرم.و چند دقیقه بعدش که فوت کرده بود و هنوز دستم رو نگه داشته بود..که همیشه یادم بمونه وقتی مابین این دنیا و اون دنیا یه نفر وایسادی چقدر چقدر چقدر ثانیه ها و دقیقه ها ارزش داره.یادم نمیره که یه لحظه غفلت از بچه ها و سوختگی هاشون چیکار میتونه بکنه.که چطور دستگاه گوارش رو باید همراهی کرد وقتی که مردم ت
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:25
برچسب‌ها : جراحی,
دفاع یا تخریب.مساله اینست وقتی فشار میاد ب ادم یا ی اتفاق بد باعث یاداوری ی سری اتفاقای بد دیگه میشه یا کلا هیجان زده میشه بدن، کورتکس مغز هم هول میشه ی سری سیگنالا میفرسته اینور اونور .حالا ممکنه این وسطا ی سری جاهای خاک خورده ام بره تحریک کنه.چون مغز تمایل داره ی حالت پازتیو رو تو وضعیت داغون نگتیو مثلا با خاطرات خوشایند قدیمی برای جلوگیری از اسیب برای فرد ب وجود بیاره.مثل ی حالت دفاعی.برا همینه
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:25
برچسب‌ها : دفاع,تخریبمساله,اینست,
با دکتر طا به این دلیل پایان نامه برداشتم که عاشق شدم!هم عاشق خودش هم علمش.مسمومیت بود.بیمارای عجیب غریب و هیجان انگیز.خودش هم خاصه.سبکش با همه اتندامون فرق داره.بسیااااار باسواد و باهوش و خوب البته اشرافش به همین ویژگی هاش ازش یه آدم خودشیفته کامل ساخته. سایه بزرگ بینیش رو همه ابعاد زندگیش افتاده.مثلا با قد صد و هفتاد و وزن نهایتا پنجاه کیلو حس اینو داره که تکرار نشدنی ترین خوش اندام تاریخه.ایمان
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:25
برچسب‌ها : بمان,دگران,دگران,خودم,خودم؟,
میگه به من توجه نمیکنی.تماس نمیگیری.خبر نمیگیری. میگم درسام سنگینه.وقتی کشیک بیمارستانم چطور تماس بگیرم .میگه مگه قبلنم کشیک نبودی.چطور وقت میکردی. میگه کم حرف میزنی.از مشکلاتت برای من نمیگی.میگم وقتی تو میبینی که من ناراحتم و ازم نمیپرسی چی بگم دیگه.میگه من ملاحظه ات رو میکنم شاید دلت نخواد حرف بز
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 18:09
برچسب‌ها :
همدان لعنتی هربار که برمیگردم خونه،هربار که صدای خسته مامانم رو از پشت تلفن میشنوم،هربار که مامانم از تنهاییش میگه،هربار که تنها میشم،به این فکر میکنم که آیا ترک خونه و رفتن به خراب شده همدان ارزشش رو داشت؟ارزش اشک های روز اول مامانم پای اتوبوس رو داشت؟ارزش تنهایی الانش رو داشت؟مگه چقد قراره عمر کنی
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:32
برچسب‌ها :