چند نفر.یک نفر!

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

چند نفر.یک نفر!


حسین و شهرام و سامان و سعید و وحید و اشکان و علی و فرید و رضا! رد کردم رفتن.فقط مونده میم.که تازگی ها هرازگاهی باهم چت میکنیم.هر کدوم از اسامی بالا از همون اول که باهم حرف زدیم میدونستم چیزی نیستن که میخوام ولی بازم ادامه دادم به ارتباطم باهاشون.شبیه عادت شده.آشنا میشی.از دنیای خودشون بهت میگن.بهشون نزدیک تر میشی.از راز هاشون میگن.فک کنم علاقه ام به ادامه صحبت ها همین باشه.همین دیدن نیمه پنهان آدم ها.وگرنه لاس زدن و ابراز علاقه شنیدن که هر احمقی میتونه به نحوی داشته باشه.البته اونم جالبه ها!ولی خوب حقیقتا الان که فک میکنم چیزی نبود که اون همه مدت بخوام به خاطرش وقت بزارم برا هرکدومشون.اگه با انصاف باشم.اگه بخوام یه کوچولوام توقع ام رو پایین بیارم.با توجه به اینکه خودمم عن خاصی نشدم،هر کدوم از بالایی ها میتونستن منو خوشبخت کنن.حداقل هر کدومشون به روش خودشون میتونستن یه خانواده معمولی مایل به خوب برام بسازن.خواستگارای قابلی بودن.ولی خوب ادم خودش میدونه چی براش بهتره لابد.وقتی میشینی خودت رو با طرف تو سالهای آینده،تو موقعیت های مختلف تصور میکنی،همون لا به لای اون تصویراست که به نتیجه نهایی میرسی.برای آدمی مثل من به نتیجه رسیدن سخت نیست.چندین تا جمله،لحن،واکنش کافیه که تا تهش رو برم.برای همه ام همین بود.بن بست ته رابطه رو دیدم ولی اجازه دادم که از احساسشون بگن.من رو با خودشون تصور کنن و رویا بسازن.تلاش کنن خواسته هام رو برطرف کنن و به من برسن.تا فرصتش که شد بزنم زیر میز و ختم رابطه رو اعلام کنم.خوب شاید فک کنین که عجب آدم عوضی و زنخرابی هستم که اینجوری مردم رو بازی گرفتم.خوب آره درست میگین.این آخرا همین بودم.یه عوضی از خودراضی.اما اوایل این نبودم.خجالت میکشیدم و رودربایستی داشتم از اتمام.میترسیدم احساس طرفم آسیب ببینه به خاطر همینم بود که روند فرسایشی رابطه رو تنهایی به دوش میکشیدم و آخر سر آدم بده رابطه من بودم.راضی به گند خوردن به حس خودم بودم نه طرفم.آره.ولی الان زیاد فرقی برام نداره.نه که ناراحتی طرف اذیتم نکنه.ولی اونقدرم دیگه صبور نیستم.اونقدرم حوصله کش اومدن و تعلیق ندارم.اونقدرم حوصله اتلاف وقت و انرژی ندارم.فک کنم بعد از کات با میم بود که اینجوری شدم.دلم میخواست صداش رو بشنوم.دلم میخواست یکی مدل اون و به سبک غیر مستقیم اون بهم ابراز علاقه کنه.دلم میخواست حس مردونگی اونو تو یکی دیگه پیدا کنم.خوب پیدا نشد.هرکدون یه تیکه از اونو داشتن ولی اون نبودن.راستش هنوزم نمیدونم چی شد که میم انقد برام مهم شد.با اونم صرف تفریح و حالا مکالمه ای با جنس مخالف باشه حرف زدم.آدم بامزه ای میدیدمش که از وقت گذروندن باهاش خوش میگذشت.فک کردم که خوب اینم یه مدت هست بعد تموم.منم زرنگ و دم به تله نمیدم.اولش همش منتظر بهانه برای فرار بودم.شیرین بود. جالب بود و از مکالمه باهاش خسته نمیشدی.فک کنم همینا کافی باشه برای اینکه ترجیح بدی بمونی با یه نفر یا بری.به هرحال دور چرخید و اینجوری شد که ناخواسته دلیل رفتن پیدا شد.شایدم یه روز حوصلم شد و از اون موقع گفتم.بعد از کات خوشحال بودم.مثل حس فراق بالی که الان از رد کردن همه کیس هام دارم.ولی بعد از یه خلا رونمایی شد.یه تیکه ای که میم از من کنده بود و رفته بود.یه جای خالی حسابی که حس میشد.خوب حال ندارم توضیح بدم که چطور پدرم رو درآورد تو این مدت.ولی خوب الان داستان اینه که بازم انگار داریم از اول شروع میکنیم.میم میگه که عوض شده.و شاید فک میکنه که این باعث بشه پایان متفاوتی نسبت به قبل داشته باشیم.من ولی عوض نشدم.و خوب اشتباهشم همینه که فک میکنه به خاطر اون گه خورد به رابطمون...به خاطر من بود.حداقل چیزیش که خودم رو اذیت میکرد.و این نسبت به قبل هیچ تغییری نکرده.نمیدونم چی پیش میاد.فقط اینو میدونم که از رد کردن همه خوشحالم چون میتونم حالا احساس و توجه ام رو فقط برای میم بزارم..تنها کسی که واقعا میتونم براش احساسم رو بزارم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 23:1 توسط حنا |

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 20:32
برچسب‌ها :