مرگ ناگهانی یک رویا.. | بلاگ

مرگ ناگهانی یک رویا..

تعرفه تبلیغات در سایت

میگه به من توجه نمیکنی.تماس نمیگیری.خبر نمیگیری. میگم درسام سنگینه.وقتی کشیک بیمارستانم چطور تماس بگیرم .میگه مگه قبلنم کشیک نبودی.چطور وقت میکردی. میگه کم حرف میزنی.از مشکلاتت برای من نمیگی.میگم وقتی تو میبینی که من ناراحتم و ازم نمیپرسی چی بگم دیگه.میگه من ملاحظه ات رو میکنم شاید دلت نخواد حرف بزنی. میگه کمتر از قبل به خاطر کارام خوشحال میشی. اول برای دو خط شعر گریه ات میگرفت.الان یه تشکر کوچولو میکنی. میگم در طول هر رابطه ای پیش میاد.طبیعیه. میگه مردم دوران نامزدی تلفن از دستشون نمیافته.ما که الان تو اوجش هستیم انقد سرد شدی بعدا چی میشی. یه روز خوبی یه روز بد. میگم باشه بهتر میشم. میگه تضمین میکنی؟ میگم سعی میکنم.میگه فلان روز اینطوری کردی.اون یکی روز اونطوری.موبایلشو درمیاره و مدرک رو میکنه از اینکه بیشتر اون تماس گرفته تا من. میگم باشه بیخیال.وقتی رابطه ای به اینجا میرسه که بشماری کی چیکار کرد اون یکی چیکار یعنی دیگه گندش دراومده. میگه خیلی خودخواهی..خیلی.. میگه فقط به خودت فکر میکنی. گریه ام میگیره.میگم من هرچی داشتم و در توانم بود گذاشتم.ازعشق مامانم به بابام میگم که علی رغم اون همه اذیت و عوضی بودن بابام,هنوزم چطور میشه براش. میگم که حتی اگه نتونستم بهت زنگ بزنم,حتی اگه آدمی نبودم این مدت که تو میخواستی, بازم دوستت دارم.بیشتر از هرچیز دیگه ای تو زندگیم. میگم مگه همین کافی نیست؟ مگه عشق کافی نیست؟ میگه نه...میگه هیچوقت عشق کافی نیست...مبهوت نگاهش میکنم...مبهوت به شکاف بینمون نگاه میکنم...شکافی که با این عظمت به وجود اومده بود و من ندیده بودمش...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:32 توسط حنا |
...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 18:09