در باب تو بمان و دگران وای به حال دگران یا وای به حال خودم و اصن خاک تو سر خودم؟! | بلاگ

در باب تو بمان و دگران وای به حال دگران یا وای به حال خودم و اصن خاک تو سر خودم؟!

تعرفه تبلیغات در سایت
با دکتر طا به این دلیل پایان نامه برداشتم که عاشق شدم!هم عاشق خودش هم علمش.مسمومیت بود.بیمارای عجیب غریب و هیجان انگیز.خودش هم خاصه.سبکش با همه اتندامون فرق داره.بسیااااار باسواد و باهوش و خوب البته اشرافش به همین ویژگی هاش ازش یه آدم خودشیفته کامل ساخته. سایه بزرگ بینیش رو همه ابعاد زندگیش افتاده.مثلا با قد صد و هفتاد و وزن نهایتا پنجاه کیلو حس اینو داره که تکرار نشدنی ترین خوش اندام تاریخه.ایمان داره که همه دخترا یا از عشقش کف و خون بالا میارن یا دختر نیستن! و خوب البته خاطر خواهم کم نداره.امثال آدم های زمان استیجریه من اسکول.به نظرم ویژگی که باعث میشه علی رغم این خودبزرگ بینی تهوع آورش بازم آدم جذبش بشه و دوستش داشته باشه،همین اخلاق خوب و خاص بودنشه.خاص بودن نه به صورت عام ها.خاص بودنش در برخورد با هر آدمی جدا تجلی پیدا میکنه.دقیقا با هرکسی که بخواد جوری رفتار میکنه که انگار مهمترین آدم کره زمین.یادمه روز اولی که دیدمش درحالی که من حتی اسمش هم نمیدونستم یه جوری جلوی همه از ادبیاتم تعریف کرد که تولستوی هم بود حسودیش میشد.و خوب این مدلش ادامه پیدا کرد.تو پیامهاش.حرفاش.و خلاصه کنم که همینجوری بود که پایان نامم رو هم باهاش برداشتم!(چیه؟ آدم کمبود دار ندیدین؟!)
موضوع پایان نامم درباره مسمومیت با قرص برنج بود.همون طور که میدونید یا نمیدونید!استفاده از این قرص حداقل پنج سال که ممنوع شده.و الان موردای مسمومیت باهاش فقط

تو ایران و هند دیده میشه و واضح مقالات مربوط بهش هم.تصور کنین وقتی قراره منابع اطلاعاتتون محدود به تلاشای دو کشور،که یکیشونم رتبه یک گشادیسم در سطح جهانه،باشه چه دهنی از آدم سرویس میشه.کل تابستون داشتم دنبال مقاله میگشتم و درنهایت پروپوزالم رو تنهایی نوشتم بدون یه کوچولو حتی کمک خواستن.و چون خیلی کامل بود یه ایرادم ازش نتونستن بگیرن خیلی زود تصویب شد.
همش خوبه تا وقتی که دوتا مشکل پیش اومد.یکی اینکه کل این مطالعه در جهت اثبات یه اتفاق بدیهی بود.مثل این که شما بخوای برای اثبات اینکه جرج کلونی جذابه یا نه مطالعه کنی.خو جذابه دیگه کدوم احمقی نمیدونه!! دوم اینکه استادم هروقت منو میدید میگفت که تو چقد بیخیالی و اینکه چقد من کار برات انجام بدم.چرا کار پایان نامه ات رو شروع نمیکنی.درحالیکه هنوز این همه وقت مونده و فعلا یه سری از کارا و نظر سایر اساتید که دست من نبود،لازم بود.اصلن نمیدونم این جمله چی بود و از کجا اومده بود ولی هرچقد من توضیح میدادم باز دفعه بعد حرف خودش رو میزد.حساس شده بودم بهش.خلاصه اش اینکه اخرین بار که این حرف زد فرداش رفتم بهش گفتم که تا چند ماه دیگه رو من حساب نکن.اگه میخوای موضوع رو بده کس دیگه.قیافه وا رفته اش از دیدنی ترین لحظاتی بود که یه دانشجو میتونه در دوران تحصیلش ببینه:) بعد چند لحظه خودش رو جمع کرد و برا اینکه کم نیاره گفت که زودتر میگفتی این همه دانشجوی دیگه میخواستن بردارن باهام.منم گفتم که در هر صورت الانم کسی بیاد یه پروپوزال آماده بدون اشکال هست که بعید میدونم کس دیگه ای بتونه با این دقت بنویسه. گفت خوب بله...و وا رفت و رفت و رفت. منم با سربلندی اتاق رو ترک کردم.فک نمیکنم در کل زندگیش کسی اینطوری سورپرایزی ریده باشه بهش.عجیب کیف داد!

حس میکنم از بند اسارت دراومدم.حس میکنم حرفم رو زدم و تو دلم نمونده.یه جور حس آزادگی و سلوک عرفانی،که خیلی کم تجربه اش رو دارم تو زندگیم، بهم دست داده که گور باباش خودم رو عشقه!
تنها مشکل اینه که الان موندم با کدوم استاد بردارم و با توجه به اینکه ظرفیت هاام پر شده تقریبا.و اینکه دیگه واقعا داره دیر میشه،گل کجا رو به سرم بریزم! خدایا مپسند که بنده ات بعد ازین اقدام تاریخی از زیر یوغ رها شدن ک... پاره شه.خلاصه که الان مث آدمیم که مستی از بدنش پریده و تو اون فاز خمار و بدن درد بعدشه.خدایا مپسند!مپسند!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:37 توسط حنا |
بمان,دگران,دگران,خودم,خودم؟,...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:25