me & mom | بلاگ

me & mom

تعرفه تبلیغات در سایت

اوضاع ارتباطم با مامانم خوب پیش نمیره. روزی چند بار با هم بحثمون میشه.اینجوری که یه روز که مثل آدم های معمولی باهم حرف بزنیم یعنی روز پراز تعامل و خوبی داشتیم! مامانم اعتقاد داره که هر حرفی که بزنه حتی اگه به هر دلیلی من رو سیلی هم بزنه ,نباید صدام رو بالا ببرم و نباید اعتراض کنم چون این معنی بی احترامی هست.و لابد مصداق عدم رعایت و بالوالدین احسانا و ازین چرتایی که مثلا تو عرف هست.اعتقاد داره که همیشه اونی که باید درک کنه فرزند هست و خوب باور داره که شیوه ای که برای تربیت ما داشته کارآمد ترین متد تربیتی در سطح دنیا هست. و مثلا اگه فیلر و نقصی تو کار داداشم و یا من بخصوص هست!ناشی از بیشعوریه خودمه.این فکر رو هم احتمالا اطرافیان براش تثبیت کردن.وقتی که میفهمن مامانم بدون کمک شوهر و تنهایی تو این جامعه گرگ صفت! تونسته دوتا دکتر خوب و بااخلاق تحویل  بده,جملاتی مثل چه تربیتی و چه مادری و فلان سرازیر بشه و بعدم مامانم جمله درخشان همیشگی رو بگه: تربیت بچه وقت و زحمت لازم داره و اینکه من به شما نصیحت میکنم که بچه هاتون با بهتر از خودشون بگردن. حالا انگار ما با چه گردن کلفتایی پریدیم!.شایدم اشتباه نکنن چون تو جامعه ما شغل و موقعیت اجتماعی صرف نظر از هرعنی که باشی, حرف اول رو میزنه.بگذریم...

 مامانم گله میکنه.درد و دل میکنه به قول خودش. از کارا و حرفای بقیه میگه.از خاطرات غالبا تلخ. میخواد که تخلیه شه.حوصله شنیدن انتقاد به حرفاش رو نداره.و چون تنها کسی که تو این زمینه داره منم,مجبوره به من بگه. انتظار داره صبور باشم .گوش بدم و حرفاش رو فقط تایید کنم.من اما نیستم. در مورد چرت و مزخرفات و گه کاری های بقیه آدم ها میتونم خیلی صبور باشم ولی تنها کسی که شاید تو کل دنیا انقد که باید براش دندون رو جیگر نزاشتم مامانم باشه.دست خودم نیست.آستانه تحملم پایین اومده.هربار که مامانم شروع میکنه به غرغر و صداش رو بالا میبره مغز من تو چندین تا لایه به هم میریزه.هیستریک میشم. اخم هام تو هم میره و شروع میکنم به حرف مخالف زدن.دقیقا چیزی که اون نمیخواد..مامانم هم متقابلا به مخالفت های من حساس شده.کافیه وسط حرفاش یه ولی بگم تا درجا بره تو فاز گارد و دعوا.سر همین هم هست که مدت های خیلی طولانیه که صحبتی که مثل مرهم باشه برای دوتامون نداشتیم. و خاتمه بیشتر گفتگوهامون به دعوا و گریه میرسه. من آدم درد و دل نیستم.چندبار هم که خواستم امتحان کنم با همین مکانیسم یه جوری ریده شده بهم که ترجیح دادم دهنم رو گل بگیرم و لال بمونم. حرف ها و غصه های خودم مونده این داخل و حرفا و غصه های مامانم هم حتی اگه اعتراض کنم یه جایی توی فکرم و احساسم رسوب میکنه.کدر میشم و عبوس. تو تنهایی هام بالا پایینشون میکنم و از آدم های بدش متنفر میشم.حتی اگه هیچوقت شخصا شاید بدی ازشون ندیدم.و اینجوری میشه که مثلا یه بار سر پدرم داد زدم که تو و کل خانواده و مامانت اینجورین و اونجوری! قسمت عجیبش هم این بود که خوب من نصف فامیل بابام رو حتی یکبار هم ندیدم.اصلا مگه خود بابام رو چند بار دیدم؟!

مامانم اما آدم درس عبرت گرفتن نیست و کوتاه نمیاد.بارها و بارها سر موضوع مشابه دعوامون میشه و اون باز تکرارش میکنه...

هی روزگار...دلم یه گفتگوی ساده میخواد.حرف معمولی حتی راجع به آب و هوا.حرفی که خبری از کارا و حرفای کسای دیگه نباشه.حرفی که خالی از گله و شکایت و درد و دل باشه.حرفی که من و مامانم باهاش توافق کامل داشته باشیم. واقعن میشه؟همچین سابجکتی وجود داره آیا؟!

 

metro pcs,meek mill,menards,medal count,me before you,meijer,megabus,melissa mccarthy,messi,memes,...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 19:10